
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 21:53
تو لحظه های بیم و نا امیدی
که در غروب آخرین دقایق
از آسمون به داد من رسیدی
من آخرین امید این نگاهو
به لحظه ی اومدن تو بستم
بیا که در نهایت صداقت

به انتظار دیدنت نشستم



من واقعا منتظر تو خواهم بود.........
عشق را مي شود در لحظه جستجو کرد، ميشود در نگاهي که شايد هيچوقت ديگه در هيچ کجايي دنيا نبيني، عشق را مي شود در واژه هاي خدايي ديد و حس کرد...
زندگی را نميدانم در دستهاي کودک فال فروش مي بينم، يا در قنوت يک عاشق، يا در نگاه محبت آمیز مادر به فرزندش یا در اشکهای آن سفر کرده ...
ميدانم که عشق و زندگي هر چه باشند در کلمات ذهن ما جاري هستند و ما مسئول پرورش و اوج دادن به آنها هستیم، باید از این امانت خوب استفاده کنیم..
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مي تواني سنجاق سرم را بگشايي تا موي سر گردانم با بادو باران برقصد.مي تواني از كوچه اي كه دخترا با عروسك هاشان مردند برام شب بوي خيس بچينيو بي تفاوتي ام را نبيني .يا از سقف به خانه ام بيايي.اما نمي تواني در هزار توي قلبم حتي يك چراغ روشن كني!!!

من اومدم تا براتون بنویسم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

اگر خدا از من بپرسد :تو که هستی؟
خواهم گفت : خدایم !من فقط غبار پای عاشقان تو هستم.
در پی مهر و وفا بودم من
در صفای دل او گم گشتم
متو عقل را حیران کنی
آغاز کسي باش که پايان تو باشد
در خواب ناز بودم شبی**
***دیدم کسی در میزند***
** در را گشودم روی او**
** دیدم غم است در می زند**
*** ای دوستان بی وفا***
*** از غم بیاموزید وفا***


اگه کسی رو دوست داشته باشی.نمی تونی تو چشماش
زل بزنی.
نمی تونی دوری شو تحمل کنی.نمی تونی بهش بگی
چقدر دوستش داری.
نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری.واسه
همینه که عاشقا دیوونه می شن
![]() |
يادم آمد که : شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه ، محو تماشای نگاهت .
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟
گفت : ای عاشق بیچاره فراموش شوی ... سوخت پروانه ولی خوب
جوابش را داد : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی ....
دلتنگي
دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است
بهار را باور ندارم ، برگارو باور ندارم تو اين هواي بي كسي ، فردا رو باور ندارم دلم پر از حكايته ، حكايت برگه وباد ديگه خودم خوب مي دونم ، اوني كه رفته نمي ياد اون كه من و مي خواد ولي جرات گفتن نداره فقط دلش مي خواست بياد اشك من و در بياره اون روز بايد يادت بياد ريزش اشكاي من و مي ريخت به پاي دل تو مي گفت كه از اينجا نرو يه روز مياد اسم من و رو سنگ قبري مي خوني مي دوني تو دوست دارم ، مي دوني تو خوب مي دوني ولي اينش سخته برام...

امشب معنای واقعی دوست داشتن رو حس کردم ... و فهمیدم که حسی که تاحالا داشتم یه عادت بود نه دوست داشتن . ولی الان حس میکنم که واقعا" دوستش دارم
توي بارون راه نرفتي تا بفهمي من چي ميگم تو نيديدي اون نگاهو تا بفهمي از كي ميگم چشماي اون زير بارون سر پناه امن من بود تكيه گاه دنج پلكاش جاي خوب گم شدن بود اگه اونو ديده بودي با من اين شعرو ميخوندي توي شب داد ميكشيدي نازنين چرا نموندي حالا زير چتر بارون بي تو خيس خيس خيسم زير رگبار گلايه دارم از تو مينويسم
