تبليغاتX
STAY
STAY
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385





ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 21:53
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385




تومثل یک معجزه ی حقیقی


تو لحظه های بیم و نا امیدی


که در غروب آخرین دقایق


از آسمون به داد من رسیدی


من آخرین امید این نگاهو


به لحظه ی اومدن تو بستم


بیا که در نهایت صداقت


به انتظار دیدنت نشستم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 21:43
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385




من واقعا منتظر تو خواهم بود.........

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 11:50
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385




 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 11:49
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385




دستهايش رو به آسمان، آبي دريا در پشت سرش، روبرويش خدايي عظيم و در چشمانش...
لذتي داشت وقتي صداي آب و صداي پسرک با هم قاطي شدند، و وازه ها وکلمات پر از معناي عشق..
دريا، کنار دريا که هستي به فکر همه چيز مي افتي بجز خود دريا، نميدانم شايد تعبيرم کمي گيج کننده و گنگ باشد، خوب ميدانم که در مقابل عظمت دريا بايد سپاس گفت و سکوت کرد..
لذتي داشت وقتي ه جملات از عمق جان و روح به پرواز در مي آمد و هم چون موجهاي دريا پر تلاطم بودند...

عشق را مي شود در لحظه جستجو کرد، ميشود در نگاهي که شايد هيچوقت ديگه در هيچ کجايي دنيا نبيني، عشق را مي شود در واژه هاي خدايي ديد و حس کرد...
زندگی را نميدانم در دستهاي کودک فال فروش مي بينم، يا در قنوت يک عاشق، يا در نگاه محبت آمیز مادر به فرزندش یا در اشکهای آن سفر کرده ...
ميدانم که عشق و زندگي هر چه باشند در کلمات ذهن ما جاري هستند و ما مسئول پرورش و اوج دادن به آنها هستیم، باید از این امانت خوب استفاده کنیم..
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------



 

 

مي تواني سنجاق سرم را بگشايي تا موي سر گردانم با بادو باران برقصد.مي تواني از كوچه اي كه دخترا با عروسك هاشان مردند برام شب بوي خيس بچينيو بي تفاوتي ام را نبيني .يا از سقف به خانه ام بيايي.اما نمي تواني در هزار توي قلبم حتي يك چراغ روشن كني!!!


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 11:48
دوشنبه بیستم آذر 1385


من بازم اومدم

من اومدم تا  براتون بنویسم  

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 17:43
چهارشنبه یکم آذر 1385




نه خانه ای دارم ونه سرپناهی.                  نه دین دارم ونه آیینی.

 اگر خدا از من بپرسد :تو که هستی؟

 خواهم گفت : خدایم !من فقط غبار پای عاشقان تو هستم.


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 21:24
چهارشنبه یکم آذر 1385




در پی مهر و وفا بودم من

در صفای دل او گم گشتمم

تو عقل را حیران کنی
دین و دلت رسوا کنی

رسوای تو رسوا شده

رسوا چرا رسوا کنی

آغاز کسي باش که پايان تو باشد


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 21:23
چهارشنبه یکم آذر 1385




در خواب ناز بودم شبی**

***دیدم کسی در میزند***

** در را گشودم روی او**

** دیدم غم است در می زند**

*** ای دوستان بی وفا***

*** از غم بیاموزید وفا***


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 21:20
یکشنبه هفتم آبان 1385


اگه منو دوست داری بازش کن !!!!!

http://www.persiancards.com/images/ecard/42.swf


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 15:19
چهارشنبه سوم آبان 1385




         

 

اگه کسی رو دوست داشته باشی.نمی تونی تو چشماش

 زل بزنی.

 

نمی تونی دوری شو تحمل کنی.نمی تونی بهش بگی

 

 چقدر دوستش داری.

 

نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری.واسه

 

همینه که عاشقا دیوونه می شن

 

           


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 15:4
چهارشنبه سوم آبان 1385




يادم آمد که : شبی با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

 

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه ، محو تماشای نگاهت .

 :::www.sare.ir:::


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 14:58
چهارشنبه سوم آبان 1385




به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 13:46
چهارشنبه سوم آبان 1385




شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

گفت : ای عاشق بیچاره فراموش شوی ... سوخت پروانه ولی خوب

جوابش را داد : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی ....


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 13:43
چهارشنبه سوم آبان 1385




دلتنگي

دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است

ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است

تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است

ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است

دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را

دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 12:20
چهارشنبه سوم آبان 1385




بهار را باور ندارم ، برگارو باور ندارم تو اين هواي بي كسي ، فردا رو باور ندارم دلم پر از حكايته ، حكايت برگه وباد ديگه خودم خوب مي دونم ، اوني كه رفته نمي ياد اون كه من و مي خواد ولي جرات گفتن نداره فقط دلش مي خواست بياد اشك من و در بياره اون روز بايد يادت بياد ريزش اشكاي من و مي ريخت به پاي دل تو مي گفت كه از اينجا نرو يه روز مياد اسم من و رو سنگ قبري مي خوني مي دوني تو دوست دارم ، مي دوني تو خوب مي دوني ولي اينش سخته برام...

امشب معنای واقعی دوست داشتن رو حس کردم ... و فهمیدم که حسی که تاحالا داشتم یه عادت بود نه دوست داشتن . ولی الان حس میکنم که واقعا" دوستش دارم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 12:18
چهارشنبه سوم آبان 1385


توی بارون . . .

توي بارون راه نرفتي تا بفهمي من چي ميگم تو نيديدي اون نگاهو تا بفهمي از كي ميگم چشماي اون زير بارون سر پناه امن من بود تكيه گاه دنج پلكاش جاي خوب گم شدن بود اگه اونو ديده بودي با من اين شعرو ميخوندي توي شب داد ميكشيدي نازنين چرا نموندي حالا زير چتر بارون بي تو خيس خيس خيسم زير رگبار گلايه دارم از تو مينويسم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : وحید در ساعت 12:16

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم


STAY . . .بـمان...STAY. . .بــــمان. . .